عشق درد بزرگی ست
عشق
درد بزرگی ست
وقتی که درمانش
در دستان کسی باشد
که دیگر نیست . .
سارا_قبادی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۵ ساعت توسط طیبه اشرفی
|
مست آن لحن فریبای تو شد
به تمنای بهار..!
این زمستان همه شیدای تو شد
بر دلم خرده مگیر
بردل خستهٔ من
که بر این آئینه ..
نه غباری و نه زنگار زمان بنشاندم
منکه بر پای دلم ..
با ایمان ..
همچو زنجیر سپیدی ماندم
با توأم .. ای همه خوب ..
ای رها گشته ز دامان غروب
سهم ما از سبد خانه چه بود..؟!
سهم ما از دل دیوانه چه بود ..؟!
یک نفس، عطر اقاقی ؟
انگور ..؟
یا که در کنج اتاق، در دل شب
با نگاهی، پر از ابهام ..
سفر، تا دل نور ..؟
بگذریم .. تنها کیست..؟!
جام پنهان دل از، بادهٔ مستی خالیست ..
سهم من، تنهاییست ..!
اینک ای ابر بهار ..
بشکن این قفل و حصار
بر کویر دل من ..
همچو باران محبت ..
تو ببار ..
من زمستان ..
تو بهار ..
سیمین_بابائی