به جهنم
به جهنم که پیر میشوی دیوانه !!!!!
چروکِ زیر چشمانت
همانقدر زیباست
که چین روی دامنت...
به جهنم که پیر میشوی دیوانه !!!!!
چروکِ زیر چشمانت
همانقدر زیباست
که چین روی دامنت...
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به كوه گویم بگریزد و بریزد
كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری
نرسید آن ماهی كه به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو كه فرو خلید خاری
سحرم كشیده خنجر كه ، چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به كنار گیر و بگذر
كه به غیر مرگ دیر نگشایدت كناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران كه رها كنند یاری
هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)
نشد سلام دهم - عشق را جواب بگیرم
غـــرور یـــخ زده را ، رو بــــه آفتاب بگیرم
نشد که لحظه ی فرّار مهربان شدنت را
بـــه یادگار ، برای همیشه قاب بگیــــرم
نشد تقاص همه عمــر تشنه جانـــــی خود را
به جرعه ای ز تو - از خنده ی سراب - بگیرم
چرا همیشه تو را ، ای همه حقیقتم از تو
من از خیال بخواهــــم و یا ز خواب بگیــرم
چقدر می شود آیا در این کرامت آبی
شبانــه تـــور بیاندازم و حباب بگیــرم
حصــــار دغدغه نگذاشت تا دقیقـه ای از عمـــر
به قول چشم تو : « حالی هم از شراب بگیرم »
خلاصه مثل مترسک گذشت زندگی من
نشد که عرصه ی پروازی از عقاب بگیرم

خسته
از زندگی از این همه تكرار خسته ام
از های و هوی كوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می كشم
آوخ ... كزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او كه گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود كه بی شكیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس كه بسیار خسته ام
محمدعلی بهمنی

| سینه مالامال درد است؛ ای دریغا مرهمی | دل ز تنهایی به جان آمد، خدا را همدمی | |
| چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟ | ساقیا! جامی به من ده تا بیاسایم دمی | |
| زیرکی را گفتم: «این احوال بین» خندید و گفت: | «صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی» | |
| سوختم در چاهِ صبر از بهر آن شمع چگل | شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟ | |
| در طریقِ عشقبازی امن و آسایش بلاست | ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی | |
| اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست | رهروی باید، جهانْ سوزی، نه خامی بیغمی! | |
| آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست | عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی | |
| خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم | کز نسیمش "بوی جوی مولیان آید همی" | |
| گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق؟ | کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی |
حتـــی زنــدگــــی !!

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بیغلط باشد که حافظ داد تلقینم
حافظ
| راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد | شعری بخوان که با او رطل گران توان زد | |
| بر آستان جانان گر سر توان نهادن | گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد | |
| قد خمیده ما سهلت نماید اما | بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد | |
| در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی | جام می مغانه هم با مغان توان زد | |
| درویش را نباشد برگ سرای سلطان | ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد | |
| اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند | عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد | |
| گر دولت وصالت خواهد دری گشودن | سرها بدین تخیل بر آستان توان زد | |
| عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است | چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد | |
| شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست | گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد | |
| حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی | باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد |
تو هرگز تکرار نمیشی هایده عزیزم

من از تو ياد گرفتم كه تن به ياس بشويم
شبيه باغچه باشم هميشه راست بگويم
تو رو به اشك نوشتم كه از تو رنگ بگيرم
كه از تو سير بنوشم دم قشنگ بگيرم
من از تو ياد گرفتم كه بي دريغ بخندم
كه بي حساب ببوسم كه دل به خواب ببندم
تو رو به اشك نوشتم كه از تو رنگ بگيرم
كه از تو سير بنوشم دم قشنگ بگيرم
من از تو ياد گرفتم كه رخت نور بپوشم
به ضرب ساز بچرخم به جرم عشق بجوشم
من از تو ياد گرفتم
چه كودكانه ياد گرفتم كه ساده تر باشم
من از ترانه ياد گرفتم كه خوش نفس باشم
چه شاعرانه ياد گرفتم كه با خبر باشم
من از پرنده ياد گرفتم كه بي قفس باشم
من از تو ياد گرفتم كه رخت نور بپوشم
به ضرب ساز بچرخم به جرم عشق بجوشم
من از تو ياد گرفتم من از تو ياد گرفتم
كه رخت نور بپوشم به ضرب ساز بچرخم
به جرم عشق بجوشم به جرم عشق بجوشم
من از تو ياد گرفتم
استاد شهیار قنبری


معشوق و شراب و می پرستی را ساخت


به خاطر مردمست که میگویم
گوشهایت را کمی نزدیک دهانم بیار،
دنیا
دارد از شعرهای عاشقانه تهی میشود
و مردم نمیدانند
چگونه میشود بیهیچ واژهای
کسی را که اینهمه دورَست
اینهمه دوست داشت

حالــــم خوب است
امــــا...
دلــــم تنــــگ آن روزهایی شده ام که می توانستم از تــــه دل بخــــندم

از باغ میبرند چراغانیات کنند

چه در دل من/ چه در سر تو/ من از تو رسیدم /به باور تو
تو بودی و من/به گریه نشستم/ برابر تو/ به خاطر تو/ به گریه نشستم/ بگو چکنم
با تو /شوری در جان /بی تو /جانی ویران /از این زخم پنهان /می میرم
نامت/ در من باران/ یادت/ در دل طوفان/ با تو/ امشب پایان میگیرم
نه بی تو سکوت/ نه بی تو سخن /به یاد تو بودم /به یاد تو من
ببین غم تو /رسیده به جان /و دویده به تن/ ببین غم تو /رسیده به جانم/ بگو چه کنم
با تو/ شوری در جان/ بی تو /جانی ویران / از این/ زخم پنهان /می میرم/ می میرم

شعر از :آقای فاضل نظری

تا کي تحمل غم و تاکي خداخدا
ديگر ز ياد برده گمانم مرا خدا
در سنگسار، آينه اي را که ميبرند
شايد شکسته خواسته از ابتدا خدا
اکنون که من به فکر رسيدن به ساحلم
در فکر غرق کردن کشتي است ناخدا
امکان رستگاري من گر نبوده است
بيهوده آزموده مرا بارها خدا
با نيت بهشت اگرم آفريده است
مي راندم به سوي جهنم چرا خدا؟!
اي دل خلاف هروله ي حاجيان مرو
کافي است هرچه عقل درافتاد با خدا
بگذار بي مجادله از نيل بگذريم
تا از عصا نساخته است اژدها خدا
استاد جوان فاضل نظری

با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست
ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست
پر می کشی و وای به حال پرنده ایی
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست
ایینه ایی و اه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است
به من! که هر نفسم آه در بی آه است
در آسمان خبری از ستاره من نیست
که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است
به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است
شب مشاهده چشم آن کمان ابروست!
کمین کنید که امشب سر بزنگاه است
شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار
شب خجالت من از لب تو در راه است....
فاضل نظری


خداوند بهترین چیزهارابه کسانی میبخشد که انتخابهارابه او واگذار میکنند…..
ســـــــــــــــــاکت که می مانی... می گذارند به حساب جواب نداشتنت! عــمراً بفهمندداری جان می کـَنی تا حرمـتهـا را نگه داری...

