جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود
آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی
نامه ای خیس به دستم برسانی بروی
در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود
در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود
قصدت این بود از اول که نمانی بروی
خاستی جاذبه ات را به رخ من بکشی
خاستی جاذبه ات را به رخ من بکشی
شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی
جای این قهوه ی فنجان که به آن لب نزدی
جای این قهوه ی فنجان که به آن لب نزدی
تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی
بس نبود اینهمه دیوانه ی ماهت بودم؟
بس نبود اینهمه دیوانه ی ماهت بودم؟
دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی؟
جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود
جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود
خاستی عین قضات همه/دانی بروی
چشم آتش! مژه رگبار! دو ابرو ماشه!
چشم آتش! مژه رگبار! دو ابرو ماشه!
باید این گونه نگاهی بچکانی بروی
باشد این جان من این تو، بکشم راحت باش
باشد این جان من این تو، بکشم راحت باش
ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی
"شهراد میدری"
"شهراد میدری"
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ ساعت توسط طیبه اشرفی
|
برای نوشتن از دلتنگی که واژه و استعاره لازم نیست ،