جای من حرفی بزن تنها ترین مضراب من

بغض دارد سینه ام حال سه تارم خوب نیست
هرکه هستی دور باش اینجا کنارم خوب نیست

صحنه ی تکرار بدرود و طلاق ریل هاست
چشم خیس و کوپه و سوت قطارم خوب نیست

تا دلم این شور را از کوک سازم می رود
بین این شوریدگی "فا"ی بکارم خوب نیست

آه ای تبریزِ من از قول مولانا بگو
بعد شمسش رونق شعر و شعارم خوب نیست

از منِ شاعر که پرسی مثنوی هم درد داشت
هرچه دارم شعر بود ،دار و ندارم خوب نیست

حال و روزم خوب نیست ،روزگارم خوب نیست
این حوالی هیچ چیز حول مدارم خوب نیست

یک عمر با سیگار خود مثل برادر باش و بعد
روی پاکت حک شود این زهر مارم خوب نیست

جای من حرفی بزن تنها ترین مضراب من
بغض دارد سینه ام حال سه تارم خوب نیست...

#حمید_صادقی_مقدم

تو چرا نمیروی از من؟! .

ماجرا خیلی ساده بود
من فقط رفتم تا عطر بخرم
آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری آورد.
هنوز سلام هم نکرده بودم که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت..
ce parfum est costume pour vous
یعنی این عطر خیلی به شما می آید!
بو کردم و دیدم بله همان قبلی ست.
گفتم نه
اشتباه میکنید
این عطر اصلا به من نمی آید!
لطفا عوضش کنید.
شیرین باشد و خنک!
با تعجب رفت و عطر دیگری آورد و بدون اینکه بو کنم گفتم همین خوب است.
موقع رفتن گفت ببخشید:
اما سلیقه ی همراهتون بهتر بود، عطر قبلی رو میگم.
خندیدم و زدم بیرون.
درست میگفت بنده ی خدا...
اما آن عطر قبلی به من نه! به تو می آمد.
به تو می آمد وقتی سرت را روی سینه ام ول میکردی و....
اصلا ولش کن
من فقط آمده بودم این عطر را عوض کنم.
مثل چند روز قبل که مدل موهایم را عوض کردم!
یا هفته ی پیش که نحوه ی خندیدنم را!
یا ماه قبل که طرز نگاه کردنم را!
من همه ی چیزهایی که دلت را میبرد، همه ی آن چیزهایی که به تو می آمد را عوض کردم.
شاید فردا نوبت خانه و پس فردا شهرم...
نمیدانم
اما بگو ببینم تو قرار است تا کی همراهم باشی؟!
کم کم دارم خودم را هم عوض میکنم..
تو چرا نمیروی از من!؟
هیچ فکر کردی که میتوانستم بروم از یک عطر فروشی دیگر عطر بخرم؟!
اصلا چرا رفتم اینجا هر چند میدانستم من را میشناسد و امکان دارد از  این حرف ها بزند.
هر چند میدانستم اما رفتم
میدانی.... .
خودزنی فقط این نیست که
چاقو برداری و بیفتی به جانت
یا خودت را به در دیوار بزنی
یا چه میدانم
با سر بروی توی شیشه!
گاهی گوش دادن یک آهنگ
پیاده روی در یک خیابان
یا همین ماجرای ساده ی خریدن عطر

از خودزنی هم خود زنی تر است... .
تو چرا نمیروی از من؟! .
شعر از: علی سلطانی

گناه....

مارکو: از بوسه من خوشت نیومد؟

ورونیکا: کاش گناه نبود تا کاملا لذت می بردم.

مارکو: ما گناه می کنیم تا خدا بخشنده بمونه ...



"ورونیکا تصمیم میگیردبمیرد

جايِ تمام كساني كه...

من جايِ تمام كساني كه
دلتنگ نمي شوند برايت
من جايِ تمام كساني كه
بي تابِ چشمهايت نيستند
من جايِ تمامِ كساني كه
گفتند دوستت دارم و تو ماندي
و آن ها نماندند
من جايِ تمامِ بوسه هاي
نيمه راه
آغوش هايِ جا مانده
جايِ تمامِ - يادم تو را فراموش - ها
من اصلا جاي خودِ خدا هم
دلم برايت تنگ شده
بگذار مردم بگويند كفر مي گويد
گفتم مردم ؟
اصلا من را چه به مردم
من را همان خدا كه چشمانِ تو را آفريد
تا من ديوانه ات شوم
كافيست !
همه چيز زيرِ سرِ همين خداست
كه تو را بي هيچ دليلي انقدر
برايِ دلِ من عزيز كرده
كه حتي به وقتِ دلگيري
دلتنگت باشم
همين خدايي كه
مي داند تو گذرت هم اين حوالي نمي خورد
اما باز كلمات را
مجبور به نوشتن براي تو مي كند
من
جاي تمام كساني كه كنارت هستند
جاي تمام كساني كه تو را مي بينند
جاي تمام كساني كه در قابِ چشمانت
جا دارند
جاي تمام كساني كه تو هرروز از حواليِ شان
گذر مي كني
دلم برايت تنگ شده...


#محمد_رضایی

خوش باوری ها

گفته بودم
گاهی اتفاق ها درست می افتد
وسط خوش باوری هايت
گاهی خدا آنقدر دلش به حالِ
باورهایِ ساده ی ما می سوزد
كه زمين می زند ما را با همان باورها
و بعد كنارمان می ايستد
دستش را دراز می كند
و ما را از دوباره شروع می كند
با يك زخم . . .
كه يادمان باشد
گاهی سادگی
درماندگی می آورد!


#عادل_دانتيسم