زن بودن کار مشکلی است...

زن بودن کار مشکلی است

مجبوری مثل یک بانو رفتار کنی

مثل یک مرد کار کنی

مثل یک دختر جوان به نظر برسی

و همانند یک خانم مسن فکر کنی..!!

کمی بیا تا لبریزشان کنم....

‎نریمان ربیعی‎'s photo.

ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻭﺭﺩ

ﺗﻮ !!
ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ِ ﻋﻤﺮ
ﺩﺭﮔﯿﺮ ِ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ كه ﻧﯿﺴﺘﯽ ...
ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻭﺭﺩ.
ﺗﻮ ﺩﯾﮕﺮ . .
ﺧﻮﺏ . .
ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺷﺪ.

‎عاشق شدن با تو‎'s photo.

عاشقت که می شوم چشمم غیر تو را کور می شود

عاشقت که می شوم
چشمم غیر تو را کور می شود
آهنگ صدایت
ریتم نبض زندگی را می نوازد
صدای قلبت
آواز قناری عشق می خواند
رویاهایم 
رنگین کمانی می شود
بعد باران چشمانم
ماهی تنگ بلور دلم
هم آغوشت میشود 
حتی نسیم هم
عاشقانه مینالد برایم
ماه بانو را بگو
حسادت میکند تو را
بید مجنون میلرزد
خواستنم را
گاهی بی رحم میشوم
چشم ِ دیدنم تنگ میشود
حتی مهربان کبوتر ِ
آشیان کرده در گیسوانت را
حسادت میکنم
خوب میدانم 
از احساست دانه میگیرد
از خوبی هایت آب میخورد
مرا ببخش اگر 
آزارت دادم با پراندن کبوتران ِ
پناه آورده ی احساست را
چشم پوش گناهم را
اگر چشمان آسمانیت را 
بارانی کردم نازنین...
به حرمت عشق ِ پاکم
به حرمت دل ِ آسمانیت
به حرمت شبهای بی کسیم
خرده نگیر از من

پ.ن:
شاید اگر خدایی نبود
تو خدای من بودی

..............................
وحید خانمحمدی(یاور)
..............................

عاشقت که می شوم چشمم غیر تو را کور می شود آهنگ صدایت ریتم نبض زندگی را می نوازد صدای قلبت آواز قناری عشق می خواند رویاهایم رنگین کمانی می شود بعد باران چشمانم ماهی تنگ بلور دلم هم آغوشت میشود حتی نسیم هم عاشقانه مینالد برایم ماه بانو را بگو حسادت میکند تو را بید مجنون میلرزد خواستنم را گاهی بی رحم میشوم چشم ِ دیدنم تنگ میشود حتی مهربان کبوتر ِ آشیان کرده در گیسوانت را حسادت میکنم خوب میدانم از احساست دانه میگیرد از خوبی هایت آب میخورد مرا ببخش اگر آزارت دادم با پراندن کبوتران ِ پناه آورده ی احساست را چشم پوش گناهم را اگر چشمان آسمانیت را بارانی کردم نازنین... به حرمت عشق ِ پاکم به حرمت دل ِ آسمانیت به حرمت شبهای بی کسیم خرده نگیر از من پ.ن: شاید اگر خدایی نبود تو خدای من بودی ....

چقدر آرامش به خودم بدهکارم

چند قدم آنطرف تر از خیالی خوش
جایی که خودم باشم

و نفس هایم از صدای پاهایم بیشتر به گوش برسد
جایی که شاخه ها با نسیم آشنا باشند

وهوای محیط سینه را رها نکند

چند نفس عمیق 

تازه فهمیده ام 
چقدر آرامش به خودم بدهکارم
چقدر به آغوش خودم محبت بدهکارم

چند قدم آنطرف جایی که خورشید
از شرم نگاهم لای شاخه ها گم شود

و هر ثانیه بهشت را 
خودم را 
وتمام آروزهای خوبم را 
به آغوش بکشم

جایی که رها باشم 
از بند غم 
از بند دوری 
از بند ملامت انگیر هر خاطره ایی

چند قدم آنطرف تر 
جایی که خودم باشم و خودم 

میخواهم کمی با خودم
با دلم کنار بیاییم

وقتی خودم را پیدا کردم
تو هم بیا...

چون تو در من هستی ...

"نریمان ربیعی"

چه نیازی هر لحظه مرا  به اشتباه

از این جاده های انتظار
نه تو می آیی..
و نه این جاده با قدم های من به پایان میرسد

به قسم های واحی هزارن نفر قسم
تو نمی آیی

ومن سردرگم تر از باد
زوزه خفه ام می کند

وهر خاری و گردو غباری
از این سردرگمی و آشفتگی
در چشم خودم

چه اسیری کشیده ام
وتو آزادی

وچه عذاب کشیده ام
و تو شادی

و هر چه میگردم
به دنبالت

بیشتر به خودم
خیانت کرده ام

وبیشتر اشتباهم را
اشتباه کرده ام

هر چه حرف و خاطراتت را
بیشتر در ذهن 
خاموشم به دست باد میدهم

آتش زیر خاکستری 
می شود بر جانم
که داغ این جدایی را بیشتر 
زنده می کند

چه اشتباهی مرا
به نیاز بودن تو کشاند

و چه نیازی هر لحظه مرا 
به اشتباه 
انتظار تو می کشاند...

"نریمان ربیعی"

دیوانه دل بس غافل از؛یکتا اهورایی چرا..؟


آخر تو ای بیچاره دل؛اینگونه رسوایی چرا؟

امروزهایت سر نشد؛در فکر فردایی چرا؟
"
ای دل برای وصل او؛تا کی تمنا میکنی
چون پیچکان هرزه خو؛تابیده بر پایی چرا؟
"
آن یار بد کردار ما؛در گوش تو نجوا چه کرد
آخر چرا اینسان شدی؛مجنون و شیدایی چرا؟
"
از عمرتو چندین گذشت؛کین گونه زار و خسته ای
شور و نشاطت را چه شد؛افتاده از پایی چرا؟
"
در این قمار ناکسان هم باختی از این و آن
دیگر چه داری در سرت؛در فکر سودایی چرا؟
"
گفتی که بر پیمان خود؛یارت وفاداری کند
آخر چه شد جانانه ات؛اینگونه تنهایی چرا؟
"
یارت ازین سامان بشد؛از خانه و کاشانه شد
دیگر کسی درخانه نیست؛محو تماشایی چرا؟
"
ای دل که نفرین برتو باد؛آخر چرا آواره ای
بهر نشانی از مهت؛اینجا و آنجایی چرا؟
"
گر مهر صدچندان کنی؛یارت جفا افزون کند
دیگر به دنبال چه ای؛غرق تمنایی چرا؟
"
عشق حقیقی عشق آن؛پروردگار عالمست
دیوانه دل بس غافل از؛یکتا اهورایی چرا..؟
<>
محمدرضا رضایی

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب ...

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است 
شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته‌ای 
کت خون ما حلالتر از شیر مادر است

چون نقش غم ز دور ببینی شراب خواه 
تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است

از آستان پیر مغان سر چرا کشیم 
دولت در آن سرا و گشایش در آن در است

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب 
کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت 
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است

شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم 
عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است

فرق است از آب خضر که ظلمات جای او است 
تا آب ما که منبعش الله اکبر است

ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم 
با پادشه بگوی که روزی مقدر است

حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو 
کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است

ذهنم مدام درگیر ِ هذیانست

خوابهایم ،
آرامش قبل طوفانند...
چشم که می بندم
دنیایم عوض میشود...
خوابیده بر بستری از
عطر ِ ویرانگر تن ِ تو ،
نوازش میکند لحظه لحظه
افسانه ی بودنت را...
حوریان هلهله کنان
نظاره گر میشودند این حادثه را...
خدا هم بی پرده
عشق میورزد عاشقانه ام را...
وای بر لحظه ای که
خورشید بی محل شود...
پلک از چشمانم فرار کند...
سپیدی صبح روزگارم سیاه کند...
رخت خوابی ستمگر
نبودنت را به رخ بکشد...
و گرمای سوزان تنی
به عاریت مانده بر تنم...
و اینها همه یعنی طوفان...
نمیدانم سرمستم از بودنت...
یا بد مستم از نبودنت...
ولی این را خوب میدانم !!!
چشم بستن از این دنیا ،
به قیمت با تو بودن ،
می ارزد به دیدن ِ
پیر مادر ِ روزگار اما بی تو...

پ.ن: ذهنم مدام درگیر ِ هذیانست
نمیدانم بودنت کابوس است
یا نبودنت طوفان ...

................................
وحید خانمحمدی (یاور)

دردِ عشقی کشیده ام که فقط هر که باشد دچار می فهمد

دردِ عشقی کشیده ام که فقط هر که باشد دچار می فهمد

مرد، معنای غصّه را وقتی باخت پای قمار می فهمد!


بودی وُ رفتی وُ دلیلش را از سکوتت نشد که کشف کنم

شرحِ تنهاییِ مرا امروز مادری داغدار می فهمد!


دودمانم به باد رفت امّا هیچ کس جز خودم مقصّر نیست

مثلِ یک ایستگاهِ متروکم، حسرتم را قطار می فهمد!


خواستی با تمامِ بدبختی، روی دست زمانه باد کُنم!

دردِ آوارگیّ هر شب را مُرده ی بی مزار می فهمد


هر قدم دورتر شدی از من، ده قدم دووووور تر شدم از او

علّتِ شکِّ سجده هایم را «مُهرِ رکعت شمار» می فهمد!


قبلِ رفتن نخواستی حتّی یک دقیقه رفیقِ من باشی

ارزش یک دقیقه را تنها مُجرمِ پای دار می فهمد...


شهر، بعد از تو در نگاهِ من با جهنّم برابری می کرد

غربتِ آخرین قرارم را آدمِ بی قرار می فهمد


انتظارِ من از توانِ تو بیشتر بود، چون که قلبم گفت:

بس کن آخر!

مگر کسی که نیست چیزی از انتظار می فهمد؟!


--------------------------------
امید صباغ نو

زود میلرزد دلم! اینقدر طنازی نکن !

زود میلرزد دلم! اینقدر طنازی نکن !
اینچنین با چشم معصومت هوسبازی نکن!

یک سوال ساده پرسیدم ، جوابش ساده است
یا بگو "نه" یا که " آری" ، قصه پردازی نکن

تا برای دلبری شیرین زبانی کافی است
وقت خود را بیش از این صرف زبان بازی نکن

حاصل یک عمر در یک لحظه ویران می شود
مثل سیل سرکشی خانه براندازی نکن

راه ناهموار و پایم لنگ و اسبم خسته است
در چنین وضعی تو دیگر سنگ اندازی نکن

" جان نثاری" حالت اغراق در دلدادگی ست
بعد از این دل خوش به این آمار جانبازی نکن

کی به خدمت میگمارد عاقلی دیوانه را ؟!
این جماعت را معاف از رنج سربازی نکن
------------------------------------
اصغر عظیمی مهر

ببین چی میشه اون کس که یه جو از حق مردم خورد

بهشت از دست آدم رفت، از اون روزی که گندم خورد 
ببین چی میشه اون کس که یه جو از حق مردم خورد

کسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدن 
یه روزی هر کسی باشن، حساباشونو پس می دن

عبادت از سر وحشت، واسه عاشق عبادت نیست 
پرستش راه تسکینه، پرستیدن تجارت نیست

سر آزادگی مُردن، تَهِ دلدادگی میشه 
یه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشه

کنار سفره ی خالی، یه دنیا آرزو چیدن 
بفهمن آدمی یک عمر بهت گندم نشون می دن

بذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشه 
خدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمی بخشه

کسایی که به هر راهی دارن روزیتو می گیرن 
گمونم یادشون رفته همه یک روز می میرن

جهان بدجور کوچیکه همه درگیر این دردیم 
همه یک روز می فهمن چه جوری زندگی کردیم

ترانه سرا : روزبه بمانی
خواننده: محمد اصفهانی
--------------------------

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شست می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود
----------------------------------
افشین یدالهی

مثنوی نوشٍ غزل ریز ، پری زاده ی من ...

چند وقت است ، نمی بینمت ، ای ساده ی من
مثنوی نوشٍ غزل ریز ، پری زاده ی من ...

به تو بخشید ، خدا ، این همه زیبایی را
و به تحسین تو ، این طبع خداداده ی من

قطره ای از مِیِ چشمان تو را ، نوشیدم 
که بدان مست شد، این ساغر بی باده ی من

به کجا می بری ام؟ ای هدف مبهم و دور 
آخرش ، سر به کجا می نهد این جاده ی من؟!

می کِشد، سمت خودش ، جذبه ی چشمان تو، آه 
کهربا وار ، از آن فاصله، بُرّاده ی من

کاش می شد ، بوَزی، ای نفَس فروردین
پیش از آنی که ، بیندازدم از پا، دی من

باز هم ، می رسی و پیش خودت ، می گوئی: 
چه پریشان شده ، این عاشق دلداده ی من...
-------------------------------------------------
علی محمد محمدی

بغل بگیر مرا با تمام منظورت!

بیا فشرده تر از خوشه های انگورت
بغل بگیر مرا با تمام منظورت!

بغل بگیر چنان که صدای امواجم
رسد به گوش اهالی ساحل دورت

مرا حساب کن از آن هزارها ماهی
که حاضرند بمیرند در دل تورت

تو آن درخت اناری که می مکد هر روز
زساقـه شهد سلیمانی تو را مورت

تو شاهزاده ای از پارس – نامت ایراندخت-
و من نواده ای از تیرگان شاپورت

بگو پیاله بیارد طبق طبق خیام 
به پاس خنده ی عطاری نشابورت

برهنه می شوم و رو به قبله ات بی جان 
بیاورد اگر عطار سدر و کافورت

تو اسب سرکش عشقی و دوست دارم من 
علف شوم به تمنای سبز آخورت!

به قطره ای که مکیده ست از تنت ای گل
عسل شده ست سراپا تمام زنبورت

به یاد خاطره هامان دوباره برپا کن 
بساط بوسه و لبخند و مجلس سورت

عنان روسـری ات را به دست باد بده
بپاش روی من از نغمه های پرشورت

میان خلوت آغوش مـن توقف کن
که بوسه ای بنشانم به گیسوی بورت...

که کرده است در این قحطسالی گنجشک
به قتل فاجـعه آمیز بوسه مجبورت

چنان مباش که فردا مورخان جهان 
گهی سزار بخوانند و گاه تیمورت

شده ست چنگ من –ای ماه- از قفس سرشار
ببین چه آمده بر این پلنگ مغرورت!
----------------------------------------------
محمد رضا حسینی مود

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد


به نسیمی همه راه به هم می ریزد           

 کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد


سنگ در برکه می اندازم و می پندارم           

 با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد


عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است          

  گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد


انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است          

  دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد


آه یک روز همین آه تو را می گیرد                           

 گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد

فاضل نظری


زیر کتف اعتمادم دشنه ای جامانده است

زیر کتف اعتمادم دشنه ای جامانده است
باور ناسور من با زخـــم تنـــها مانده است

شب چو ماه خاطرت مد می کند در چشم من
صبـــحدم برگونـه هـــایـــــم ردٌ دریا مانده است

گربه شک در کبوترخانـه روحــــــم پرید
بالشی از پَر برای گاهِ رویا مانده است

بوی سیب از سمت وسواسم نمی آید ولی
روی دستان گناهـــــم عطر حوا مانده است

خشت اول؛ دست معمار دلــــم لرزیده بود
عشق- این دیوار کج- محو ثریا مانده است

خنــــدهِ تکــــرار دارد روی لب اوقاتِ من
مردی از آینده در دیروزِ حالا مانده است
-------------------------------------
عباس کریمی

دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت

دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت
آتشــی یک لحــظه آمد در دلـــم دامن گرفت

آنقدر بی اختیـــار این اتفــاق افتاد کـــه
این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت

در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست
این کــــه در اندام من امـــروز باریدن گرفت؟

من که هستم؟ او که نامش را نمی دانست و بعد-
رفت زیــر سایـــه ی یک "مرد" و نـــــام "زن" گرفت

روزهای تیـره و تاری کـــه با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت

زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست
مرگ می داند: فقـط باید تـو را از من گرفت
=========================
نجمه زارع

هیــــــــــــــــــــــچ....


مرگ یک هیـچ بزرگ است و دنیا همه هیچ
من و تو گمشده در وسعت یک عالمه هیچ

دل هر آینــه لبریز جـــهان من و توست
پس هر آینه اما همه هیچ و همه هیچ

از اجاق شب ایلــــم چـــه نشان مــی گیری؟
گرگ و میش سحر و ایل و شبان و رمه هیچ!

با منــی از همــه ی همهمه هـــــا دور ولـی
قسمتم از تو، از این شهر پر از همهمه هیچ

خوابـــم، از وهم شب و سایه به خود می پیچم
چیست سهم تو از این خواب پر از واهمه؟ هیچ

من ِ محکوم ِ به من ، داد بـــه کــــــــــوه آوردم
هیچ... جز هیچ... نه... نشنیدم از محکمه هیچ

دم رفتن همه از بغض زمین می گویند
از تـــو اما نشَنیدیم در آن دمدمه هیچ

هیچ یعنی من ِ از حسرت رویت دلتنگ
منِ آواره یِ در وسعتِ یک عالمه هیچ

اولین صفحـــه تقدیر دو دستم پـر پــوچ
دومین صفحه این قصه بی خاتمه هیچ

بــی تــو اقلیم زمین در نظرم یک کف خاک
هفت دریا همه در چشم ترم یک نمه هیچ

هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه بغض
هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه هیچ

"بنشین بر لب جــوی و گذر عمـــــر ببین"
ما نشستیم و ندیدیم جز این زمزمه هیچ
***
زندگی، یک شبِ بـی شادیِ یکسر کابوس
کاش برخیزم از این خوابِ سراسر غمِ هیچ
----------------------------------------
محمدحسین بهرامیان

باید رفت

گاهی باید رفت
و بعضی چیزهای بردنی را با خود برد
مثل یاد
مثل غرور
و آنچه ماندنیست را جا گذاشت
مثل لبخند
مثل خاطرات
رفتنت ماندنی میشود
وقتی که نباید بروی و ماندنت رفتنی میشود
وقتی که نباید بمانی.....!

51c4b15d75a74e15dad8f6e37b82ca28-425

گاهی ...


http://ap1.persianfun.info/img/92/1/Namayeshe%20Ehsas%2011/2.jpg

گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود
گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد
گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود
گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند
مراقب بعضی یک ها باشیم !!
در حالی که ناچیزند ، همه چیزند ....

وجدان و دخترانگی اش تیر می کشید

 

وقتی که بوسه بوسه به لبهات باج داد
ابلیس را میان بهشتش رواج داد
وجدان و دخترانگی اش تیر می کشید
اما به دردهای تو قول علاج داد
قطعی نبود او ، زن خانم تری به تو
امضا برای قطعیت ازدواج داد
پرواضح است مثل تو بازی نکرده بود
یا اینکه شانس آن همه دست تو خاج داد
جنگید گرچه قافیه را باخت آخرش
از این غزل به نفع شما انصراف داد
غزال محمدپناه