از این جاده های انتظار
نه تو می آیی..
و نه این جاده با قدم های من به پایان میرسد

به قسم های واحی هزارن نفر قسم
تو نمی آیی

ومن سردرگم تر از باد
زوزه خفه ام می کند

وهر خاری و گردو غباری
از این سردرگمی و آشفتگی
در چشم خودم

چه اسیری کشیده ام
وتو آزادی

وچه عذاب کشیده ام
و تو شادی

و هر چه میگردم
به دنبالت

بیشتر به خودم
خیانت کرده ام

وبیشتر اشتباهم را
اشتباه کرده ام

هر چه حرف و خاطراتت را
بیشتر در ذهن 
خاموشم به دست باد میدهم

آتش زیر خاکستری 
می شود بر جانم
که داغ این جدایی را بیشتر 
زنده می کند

چه اشتباهی مرا
به نیاز بودن تو کشاند

و چه نیازی هر لحظه مرا 
به اشتباه 
انتظار تو می کشاند...

"نریمان ربیعی"