بغضی که عیان بوده چه حاجت به بیانم

هر بار که از نام تو پُر بوده دهانم
جز با غزلی تازه نچرخیده زبانم

عشق تو غم "حافظ" و شیدایی "سعدی" ست
سخت است تو را در غزلی ساده بخوانم

جاری شده ای در من ...بی آن که بدانی
من در تو نفس می کشم و در جریانم

از تنگ غروب آمده تا صبح نشسته ست
شوق تو در آغوشم و درد تو به جانم

تا آمدم از حال دلم با تو... شنیدی
بغضی که عیان بوده چه حاجت به بیانم

من پیرترین ساعت دیواری شهرم
با یاد تو و یاد تو چرخیده جهانم

گُل از گُل من می شکفانند لبانت
هر بار كه از عطر تو پُر بوده دهانم...!

هرکس نظاره کرد تو را دل سپرده شد

:.
باید تو را همیشه به دقت نگاه کرد
یعنی نه سرسری ، سر فرصت نگاه کرد

خاتون! بگو که حضرت خالق خودش تو را
وقتی که آفرید چه مدت نگاه کرد ؟

هر دو مخدرند که بیچاره می کنند
باید به چشم هات به ندرت نگاه کرد

هرکس نظاره کرد تو را دل سپرده شد
فرقی نمی کند به چه نیت نگاه کرد

عارف اگر برای تقرب به ذات حق
زاهد اگر برای ملامت نگاه کرد

تو بی گمان مقدسی و کور می شود
هر کس تو را به قصد خیانت نگاه کرد

جا مانده از قطار پاییز

جا مانده از قطار پاییز

شاید

در کافه ای نزدیک ایستگاه

عاشق زنی با گیسوان طلایی شده ای

کیلومترها دورتر

من

با هر نیامدنت

پاییز این شهر را به تعویق می اندازم

سی  شهریوری....

تو

ساعت دوازده شب

سی  شهریوری....

و من
 
عقربه ای

که تا می خواهد به تو برسد

به عقب می کشندش...!!!

تو هم ميزني من حل ميشوم!!!

نيمه ي پر ليوان عشقمان را ببين:
من...
تو...
چاي شيرين...
تو هم ميزني من حل ميشوم!!!
عشق مي ماند و ليوان و تو
همين...

#ميلاد_تهراني

دوجین کار سرم ریخته...

دوجین کار سرم ریخته

اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنم
بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد
سپس باد را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرد
و آنقدر با گلها حرف بزنم تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند

بعد از تو
این دنیا
یک دنیا
کار دارد
تا دوباره دنیا شود

ترس من را روز پایانی شهریور نداشت!

مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت
حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت!

خوب می دانم که "تنهایی" مرا دق می دهد
عشق هم در چنته اش چیزی از این بهتر نداشت!

آنقدر ترسیدم از بی رحمی پاییز که
ترس من را روز پایانی شهریور نداشت!

زندگی ظرف بلوری بود کنج خانه ام
ناگهان افتاد از چشمم، ولی مو برنداشت!

حال من، حاله کویری تشنه است...
هیچ کس حالی شبیه حال من در خود نداشت.

خسته از شب های تکراری

میانِ لباسهایِ آویزان ,روی بندِ رخت
اندام زنی پیداست
که تمام زنانگیش
درچمدان عروسیش جا ماند
و بی هیچ بوسه ای
خسته از شب های تکراری
هر صبح به بیداری رسید,
در آشپزخانه ای تب دار
آرزوهایش ته گرفت
و قُل قُلِ کتری
عاشقانه ترین ملودی اش شد
موهایش در تشنگی پژمرد
و دریک تشت پر از کَف و تنهایی
چنگ می زد به دلش
یقه چرکی که بوی غریبه میداد..
و هرشب با لبخند, منتظر غریبه ای می ماند
که اسمش در شناسنامه اش بود...

یغما گلرویی